غزلی از سرکار خانم الناز سرخانلو کارشناس ارشد ادبیات
رفت و مرا برد از یاد هیچ اتفاقی نیفتاد
خاکسترم داد بر باد هیچ اتفاقی نیفتاد
خون می چکید از گلویم کس زخم من را نمی بست
بغضم جنون بود و فریاد هیچ اتفاقی نیفتاد
ای قاصدکها ببینید رفتست و یادش نماندست
قولی که یک شب به من داد هیچ اتفاقی نیفتاد
پژواک تنهایی محض هر تیشه معنای یک مرگ
در کوه غم مرد فرهاد هیچ اتفاقی نیفتاد؟
مضرابهایم شکستند در گوشه ی داد و بیداد
من بارها رفتم از یاد هیچ اتفاقی نیفتاد
وقت خداحافظی بود چشمان من خیس و تنها
دستی برایم تکان داد هیچ اتفاقی نیفتاد
از راه بر گشتنش را هی نذر می کردم اما
هیچ اتفاقی نیفتاد ؛هیچ اتفاقی نیفتاد
غزلی ازسرکار خانم ستوده صداقت دانشجوی کارشناسی شیمی
گاه ازآرامش و آهنگ ،دلم می گیرد
بی توبا شعروشب وچنگ،دلم میگیرد
شعرمی خوانم وازحنجره ام می گذرند
"شب وصحراوگل وسنگ"دلم می گیرد
نقش دنیای من از رنگ شقایق خالیست
بازازاین هستی بی رنگ،دلم می گیرد
در نگاهم تپش ثانیه ها تکراریست-
-مثل تابیدن آونگ،دلم می گیرد
روزها ساز و نوا،شب فوران گریه
باز تکرار هماهنگ دلم می گیرد
شهر خوابید،کسی شعر مرا گوش نکرد!
شهر خوابست و دلم تنگ،دلم می گیرد.
غزلی از خودم
گفتی از هر عشق دیگر برترم
باز عشقم کفتر دل می برم
حرف خوبت ریشه زد در باورم
از ازل یاد تو را می پرورم
متن انشاهای من چشمان توست
درس عشقت را نخوانده ازبرم
بی تو باشم غرق ماتم می شوم
با تو در حال و هوایی دیگرم
ارزش دل اینقدر بالا نبود
تاج عشقت را نهادی بر سرم
در ازای عشق تو جانم کم است
باید از هر چیز و هر کس بگذرم
می روم "بهنام"را گورش کنم
لایقت "بهنام"دیگر پرورم
در حضور سبز خود کندی نکن
امشب از شبهای پیش عاشقترم